عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

این همه سختی ارزشش رو داشت...

  عزیزم، از وقتی که تو دلم اومدی، خیلی اوضاع سختی رو تحمل کردم. در ماه دوم و سوم حاملگی ویار خیلی شدیدی داشتم و دائما حالت تهوع داشتم (3، 4 کیلو وزن کم کردم) و این حال بدم با دفاع پایان نامه ام برخورد کرده بود. خیلی خیلی خیلی برایم سخت بود و تنها چیزی که به من امید می داد ، حضور وجود پاک تو در من بود... خیلی خیلی از بابا محمد ممنونم که اگر زحمت های او نبود ، شاید تو الان نبودی، واقعا وضعیت منو تحمل می کرد.طوری بود که تمام ایام هفته خونه مامان منیژه بودم و مامانی از من پرستاری میکرد. و در تمام کارهایی که مربوط به دفاع پایان نامه ام بود، بابا محمد من رو تنها نگذاشت و مثل یک کوه پشت سرم بود و شاید هر مرد دیگری بود نمی توا...
8 شهريور 1390

اولین سونوگرافی

من و بابا محمد در 15/6/89 اولین باری بود که به سونوگرافی رفتیم ، حالم خیلی بد بود    . بعد از سونوگرافی مشخص شد که یک هفته دیگر، تو 2 ماه میشه که تو دلم اومدی. توی صفحه مانیتور اونجا، تکون تکون های قلبت را می دیدم. پس دیگه قلب تو در کنار قلب من شکل گرفته بود  و باید از این به بعد با تمام وجودم ازت مراقبت می کردم تا کم کم بزرگ بشی.    بعد از سونوگرافی، بابایی کلی شیر و پسته و از این چیزهای تقویتی خرید ولی چون خیلی حالم بد بود، لب به هیچ کدام نزدم. عکس اولین سونوگرافی ات را برات اینجا می گذارم که ببینی تو دل مامانت چه جوری بودی!!!!!!!          الهی مام...
8 شهريور 1390

آرامش...

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم، سه ماه بود که تو دلم بودی.... من و بابا محمد به مطب خانوم دکتر رفتیم. خانوم دکتر گوشی رو روی شکمم گذاشت و بعد از مدتی صدای قلب کوچولوت که مثل تیک تیک ساعت تند میزد، توی مطب پخش شد........... ناگهان خنده ای روی لبهای بابا محمد نقش بست و صدای قلبت به من آرامش خاصی رو منتقل کرد که فکر میکنم فقط مامانی ها میتونن حرف من رو درک کنند............ خلاصه اون شب با شنیدن صدای قلب تو کلی حال کردیم و تا مدتها دائما صدای قلبت توی گوش من و بابا محمد بود... ...
8 شهريور 1390

دارم مامان میشم...

من چند روزی بود که به حاملگی ام مشکوک شده بودم، بالاخره من و بابا در روز ١/٦/٨٩ که ١٢ امین روز ماه رمضان بود به آزمایشگاه رفتیم و بعد از یک ساعت مشخص شد که جواب آزمایش مثبت است و من دارم مامان میشم......... من و بابا محمد خیلی خوشحال بودیم و داشتیم بال در می آوردیم که ثمره عشق مان در حال اومدن است  .بعد از جواب ازمایش کمی در پارک قدم زدیم و بعد از خریدن شیرینی به خونه ی بابا جونی رفتیم و با شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدند و افطاری هم خونه ی عزیز اقدس بودیم که با شنیدن این خبر همگی خوشحال شدند و به من و بابا محمد تبریگ گفتند. آخ جون دیگه قلب نی نی مون کنار قلب منه.......................     ...
6 شهريور 1390

مقدمه

  سارینای گلممممم..... من و بابا محمد از وقتی که توی دلم اومدی، خاطراتت را برایت می نوشتیم و وقتی به دنیا هم اومدی ادامه داشت..... تا این که یک روز بابا محمد از طریق یکی از دوستاش با نی نی وبلاگ آشنا شد . تصمیم گرفتیم که خاطراتت را در این وبلاگ برایت ثبت کنیم. ایشالاه وقتی بزرگ شدی این وبلاگ را بخونی و لذت ببری. خییییییییییییییییییلی دوستت داریم.   ...
4 شهريور 1390

گنجینه ای برای سارینا

سارینای گلم : آرزوی من و بابا محمد سلامتی و خوشبختی توست ... فرزندم هر کجا که عشق و مهربانی و صمیمیت و یکرنگی باشد آنجا "بهشت" است و هرکجا نفرت و کدورت و دورویی و ناراحتی باشد "جهنم"است پس بهشت و جهنم اینجاست در این دنیا ... پس باشادی و دوستی و آرامش و مهر و عشق زندگی ات را به بهشت مبدل کن... و بدان تا وقتی عشق خدا در قلبت موج بزند و نیروی برتر در زندگی تو باشد نیرویی به نام ابلیس و شیطان وجود ندارد ... پس تا میتوانی قدرت عشق آسمانی ات را زیاد کن . سلامت و پیروز و شاد باشی . زندگی ات هماره بهشتی و پر عشق باد ...  ...
4 شهريور 1390